|

دوست داشتن
... رنگ درياست. ولی بعضی وقت ها اونقدر کمرنگ ميشه که نميتونی هيچ عمقی رو احساس کنی! دريا تا دلت بخواد عمق داره ولی وقتی توی آب ميری ديگه عمقی رو حس نميکنی مگه اينکه دريا باهات مهربون باشه! خزه هاش و بجای رنگ بهت قالب نکنه. دوست داشتن يه رنگ ديگه هم داره شايد چشم هر کسی نتونه اونو ببينه! فکر کنم اون رنگ بهشتيه! رو زمين دنبالش نگرد. عاشق پاييزم چون اون هم بهشتيه .رنگ هاشم بهشتين. تا دلت بخواد هم پيدا ميشه. دروغی هم تو کارش نيست .بيخود نيست که بهش خزون ميگن.خزون يعنی...
Monday, November 29, 2004
10:27 PM
saba

فكر كنم
… مثل هميم. مثل هم ميخنديم، مثل هم مي خوابيم، مثل هم مي ميريم، مثل هميم، مثل هميشه ها، خورشيد را مي پرستيم، آفتاب را در ذهنمان نقاشي ميكنيم، اينقدر نور ميكشيم، تا در پرتوهاي نوراني اش محو شويم، تا خود نور شويم، تا به آسمان برسيم، اما روي خورشيد نقاشي تو هنوز لكه اي باقي مانده، تو هنوز لنزهاي آمريكاييت رو داري، هنوز اونهارو دور ننداختي، هنوز وقتي به آينده نگاه ميكني، چشمات مثل دوتا $ ديده ميشه، منم خيلي دوست دارم چشمهام اونجوري ديده بشه، خيلي جذبه داره! روزنامه ديروز رو ميخوني، من نميخونم، ديگه بسه، هر چي بود بسه! من فقط اومدم تا يه روح بزرگ رو در آغوش بگيرم، من فقط اومدم، تا لذت بلنداي يه عشق رويايي رو به خاطر بيارم، من ديگه يه روح شدم، اينقدر عذاب دنيايي كشيدم، اينقدر زجر و مصيبت ديدم، كه ديگه از تمام دنيا بريدم، ديگه برق اون لنزها منو نميگيره، فقط يه پرواز ميتونه منو پر از هيجان كنه، هنوز هم مثل هميشه حالم از دروغ به هم ميخوره، هنوز هم دلم ميخواهد مولا علي بزنه كمر هر چي دروغگو تو دنياست رو نصف كنه، دلم ميخواهد اينقدر ساده بنويسم كه لااقل خودم بفهمم چي مينويسم، چي ميخواهم بگم، چي ميخواهم! راستي ما چي ميخواهيم؟ زندگي با زنده بودن فرق داره؟ تو الان زنده اي ! من چي ؟ داره يادم مياد، اونروزي كه نان خورديم، تو يك تيكه از نونت كندي و به من دادي، من گشنه تر شدم، اما تو يادت رفت، من شكر كردم، تشنه ام بود، هيچي نگفتم، تو يادت رفت، خنديديم، فكر كنم مثل هم خنديديم، من داشتم كوه ميكشيدم، كه يه خورشيد هنوز ازش بالا نيومده، يادش ميره كه بياد بالا، برميگرده پايين، اما چشمهاي من هنوز همون بالا مونده، منتظره تا دوباره همون خورشيد نقاشيمون بالا بياد، پايين دره جاي من نيست، نگاه من حرمت داره، هر جايي رو نمبينه، اما تو يادت نيست، يادمه داشتم قلب مادر رو نقاشي ميكردم، صداش ميومد از تو نقاشي، بلند بود، واضح و دوست داشتني، نتونستم، نتونستم دوست داشتنش رو نقاشي كنم، ازت كمك خواستم، چه رنگي بود؟ دوست داشتن رنگ …
Thursday, November 18, 2004
2:47 PM
پدرام

زودباش
... قطار ميرود، بگذار برود. فکر سفری ديگر نيست. همه چيز آزاد گشت. ديگر دلهره جا ماندن نيست.
بگذار برای يکبار هم که شده مقصد را گام هايمان تعيين کند. بی گمان خواهيم رسيد. بگذار برود. ايمان دارم هرگاه نيت رسيدن را جاری کنيم تند تر از هر قطاری خواهيم رسيد پس مجالی برای ذهن هرگز نيست. بگذار ذهن تازه شود شايد اينبار زاهدانه و خاموش بر مفرش ستارگان گامی نهد آزاد شدن حق ماست! روح را ببين شايد اينبار روی دريا راه رود. ژرفا را بر خود کشد و در ورای جزر و مدش خود نيز روح جزر و مد شود.
ميخواهم همراه خورشيد گذرگاه نور شويم اصلا بيا خود خود نور شويم.
آزاد شدن حق ماست! بوی خاک تازه خيس خورده مال ماست.
راستی ما مثل هميم ؟
تو هم به باريکه ای از گرما قانعی؟ من تشنه آرامشم. عاشق شعف. عميق نفس زدن .
هنوز نقاشی ميکنی؟ آخرين کوه را چه رنگی کردی؟ فهميدی نقاشی امروز من دو تا خورشيد داشت؟
فکر کنم مثل هميم!
راستی تو هم آخرين لبخند را به مادر هديه دادی؟ گفتی صدای قلبش را ميشنوی؟ گفتی که دوستش داری؟
فکر کنم مثل هميم!
ساعتی برای زيستن را در وجودت يافتم .اين را فهميدی؟ يادت هست با هم نان خورديم .شکر کرديم .خنديديم! فکر کنم مثل هميم ...
Monday, November 15, 2004
11:06 PM
saba

ني زدن
... بر ما باد تا بي حضور باد و رقص گيسوان يار زجر كشيدن به كفاره آن گناه سترگ. بر ما باد اميد داشتن تا رسيدن تا ديدار دوباره برگهاي سرخ پاييزي كه ميميرند و زندگي ميبخشند. بر ما باد دستاني كه به آسمان بلند است و هق هق تنهايي تا پاييز گلريز دوباره بازگردد. بر ما باد هو حق زنان به التماس عدل هو و دستاني كه مژده پرواز ميدهد در انتهاي رويايي سبز. ميخواهم بنوازم، نفسهايم را گم كرده ام، سالهاست كه ميشمارم شايد تا مرگ، ديروز دوباره صداي نفسهايم را شنيدم، نفسهايي كه از عطر خيس باران پر ميشد و بر صباي دلم خالي ميشد، ديروز دوباره ميشنيدم كه نفسهايم هنوز زنده اند و پر از عطر عشق نقاشي طبيعت را رنگ ميزنند، رنگي نارنجي به آتشي كه با روياهاي كودكانه مان روشن كرديم. ما چند سال را گم كرده ايم، نه نگرد، ارزش يافتن هم ندارد، تنها به يمن حضور باد است كه ققنوس خواهد پريد و تنها به يمن ترنم باران نوامبر كه ميتوان دوباره نواخت، دستانت را باز كن، تا انتها، پاييز را تماشا كن، بي انتها، فريادت را رها كن، در انتها، برگهاي كهنه ات را پايين بريز در دفتر روزگار، تا آخرين برگ، برگ آخر را نگاه دار، دوباره نفس بكش، آنرا هم رها كن، سبكبال آواز را در آغوش بگير، لذت رهايي را، با لبخندت نقاشي كن ... دير شد، انگار هنوز لباس ميهماني بر تن نداريم، تمام لباسهاي گذشته ها را كه بر تن داشتيم كنديم و آسوده گشتيم، براي ميهماني لباس ميخواهيم، بيا تنها چيزي كه برايم مانده است، جليقه اي از وفاست و پيراهني از محبت و تاجي از مهرباني، زودباش ! قطار ...
پ.ن: مخمل دستهايش، نگاه مادرش، خنده هاي برادرش، جاي خالي پدرش، نور باران خيس آسمان. پ.ن: خدايا شكر. مولا بر من ببار كه در نياز كرمت تا ابد هو حق ميزنم. پ.ن: نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين، مرا به طلوعي دوباره مي كشاند؟ اي راز ، اي رمز ، اي همه روزهاي عمر مرا اولين و آخرين. (حسين پناهي)
Sunday, November 14, 2004
6:06 AM
پدرام

همان
... دست هايی که هيچگاه هماورد تهی نبوده اند.. چه کسی می داند ؟ کدام شهود کدام تصور می تواند بر ورای سوی نگاهمان نظری افکند؟ اما اين تمام حقيقت نيست. حقيقت در جايی در همين لمس در همين بو نهفته است. کاش ميشد اينقدر در سودای آن نبود. ديگر خودی در کار نيست همه چيز در ورای خود موج می زند. نطفه ای ديگر شکل ميگيرد. شعری ديگر سروده خواهد شد . عزيزکم بنواز! وقت سر دادن است. ققنوس وار بايد پريد روح را بايد پرواز داد آنهم به بلندای ژرف سپهر! و تکرار دعايی از سر نياز! بر ما باد تمام مواهب آسمان. بر ما باد تمام قداست روی زمين. بر ما باد عدالتی که عين عدل خداست. بر ما باد سکنی بر باروی برين. بر ما باد نی زدن. بر ما باد ...
Friday, November 12, 2004
8:54 PM
saba

آغاز شد
... چه رقصان به ديدار پاييز شتافتيم، در ميهماني نگاهت، شراب مينوشيدم و شعر ميسرودم و در فصل تازه زندگاني ام طعم عشق گمشده اي را مزمزه ميكردم كه هنوز از عسل شيرين تر و از شراب سرختر و از سرود شنيدني تر و از غروب غم انگيز تر بود، غمي كه تنها پنج سال در تنهايي فصلي پر فراز گذشت، ميهماني آغاز شده بود و شراب هاي كهنه يك به يك سر باز ميكرديم و مينوشيديم در خاطرات رفتن، سفري تا اعماق محبت و عرفان و يادگاري از شعر كودكانه هايمان. باران نوامبر خواهد باريد بر سرسراي برگريزان اين فصل گمشده، تا لباس تنهايي سرگذشتمان از تن بيرون كند و رختي نو از شكوه خدايان، در صداي خنده هايمان، بر پيراهن گلها، بر لبخند كمرنگ ما بدوزد، چشمانت را به آن دورها بدوز، جايي كه نفس هايت را ميشمارم و با صداي هو حق در ركابت روي تمام برگريزان پاييزي در همان خيابان كه روزي دستهايمان تنها ماند گام برميدارم همان دستهايي كه ...
پ.ن: بخواب آسوده و بيقرار كه من در هوای چشمان تو بيقرارتر گشتم. پ.ن: قصه تمام شد. single and available اما نه واسه هر چشمی فقط يكی اونم همون يكي! پ.ن: ديدار تازه شد، عشق كهنه تر شد، عشق كهنه بوی باران ميدهد، بوی خش خش برگهای پاييزي، شكل اراده ای استوار، بوی رفاقتی صميمي.
Tuesday, November 09, 2004
10:10 PM
پدرام

جايی بود
... جايی كه ميشد در قلب خداوند جای گرفت جايی که ميشد بلند نفس زد. ناگه روحی دميده شد نفسی تازه شد حال هنگام ان رسيده بود که فرشی گسترده شود همه چيز آماده بود تا ترس را تزيين کند روح را صيقل دهد جان را جانی دهد بطن را پرواز دهد لمس را آغاز کند نی را حاکی کند ذهن را بو بکشد قلب را لبريز کند بد را خوب کند خوب را بهتر کند بهتر را برين کند برين را جانی دهد جان را جايی دهد جای را تقديم کند تقديم را برکتی دهد برکت را افزون کند افزون را بيش کند بيش را پيشکش کند پيشکش را نثار کند نثار را فدا کند فدا را بخشش کند تا که غايت زندگی در فصل ديگری از فصل های خدا رونمايی چون خزان را هديه کند چه پايکوبان همه چيز آغاز شد چه ...
Monday, November 08, 2004
7:58 PM
saba

زمان آن
... رسيده بود كه باران ببارد اما در انتظار باران نوامبر كه بر خسته اي خواهد باريد. همان كه تمناي ديدن لبخندي آشنا، در كوير خشك چشمانش پرپر ميزند. وقتي در عطش تبناكي از رويا، گامي لرزان تر از آينده بر ميداري بايست به محكمي كوهي بر زمين بگذاري، محكم و استوار، تا در رقص پاييزي برگهاي رنگي، خيس خيس، هم رقص و هم پا، پياله هاي شراب را ننوشيده مست رفاقت شويم، اما صداي اولين خش خش برگهاي پاييزي چنان دلهره اي در دل مي اندازد كه انگار اولين گام را هرگز فرو نخواهيم گذاشت. اما در انتظار سالها داغ ديدار، پشت اينهمه ديوار سنگي، به ابعاد يك عمر، در ترانه مستي دستهايي كه در باد رها شدند، جايي بود، جايي كه ...
Sunday, November 07, 2004
5:15 PM
پدرام

مهر هشتاد و سه
پاييز بود.
همه چيز در الوان افسونگرانه فصل خلاصه می شد.
همه چيز زيبا بود.هوا داشت خزان به ملکوتی ميمانست که تا پهنای جهان ادامه دارد.
راهی پهن و نمناک با مهی که تمام تن راخنک می کرد. همه در هياهو بودند برگ های سبک رقص کنان در هوا بمانند مژده دهندگانی پر از رنگ عاشقانه تمرين پرواز می کردند.
همه چيز دست به دست هم داده بودتا جشنی بزرگ برپا شود.زمين آبستن يک مهمانی بزرگ بود که تا گاهی دگر به شادی متولد شدنش می نشست. حال زمان آن رسيده بود که
Saturday, November 06, 2004
7:17 PM
saba

يادته
يه روز سرد پاييز ...
دلم ميخواست داد بزنم، شايد هم داد زدم، هر چي بود تو سينه ام بود، صداشو مي شنيدم، بلند بلند ميخنديدم، صداشو ميشنيدي، فقط تو ميشنيدي، خيلي بلند، اونقدر كه گوشهات درد مي گرفت، اونقدر درد مي گرفت كه ميزد به سينه ات، اونوقت تو هم ميخواستي داد بزني، شايد هم زدي، من شنيدم، اما فقط من شنيدم، هر چي بود حالا تو سينه ات بود.
داد زدي: بس كن!
اما من كه كاري نمي كردم، فقط مي خنديدم، صداشو مي شنيدي، من نمي شنيدم، بلند شدم، دلم ميخواست بدوم، شايد هم فكر ميكردم كه دارم ميدوم، اما جلوي گيشه روزنامه فروشي بودم، يه پنج تومني هم دستم بود.
من اين خيابون رو چه جوري رد كردم! لعنتي!
فكر نميكردم ردش كنم، شايد هم ردش نكردم، يه صدايي اومد، صداي كشيده شدن لاستيك روي آسفالت، اما من نشنيدم، شايد فقط من نشنيدم، تو دنبالم دويدي، ديدمت كه ميومدي، من برنگشتم، وقتي بلند شدم مي خنديدم، اما برنگشتم، تندتر دويدم، پريدم وسط خيابون، دوست نداشتم برسم اونطرف، اما الان كه يه پنج تومني دستمه.
پس اون جمعيت چيه جمع شدن تو خيابون، كسي تصادف كرده؟ من كه رد شدم.
گوشي رو برداشتم، شماره خونه رو گرفتم، دستام مي لرزيد، هوا اونقدرها هم سرد نبود.
الو ... الو ...!
صدامو نمي شنوه، ...، قطع كرد، داد زدم ولي قطع كرد، حتما صدامو نشنيد، تو دنبالم اومدي، مگه نميخواستي بري، اين تو بودي كه ميخواستي بري، پس چرا حالا دنبالم اومدي، اومدي بيشتر زجرم بدي، يادمه يه چيزي توي سينه ات بود، دوستش نداشتي، دوست داشتم بهش بگم، دوباره گرفتم، اشغال ميزد، شايد هم دوستش داشت.
چرا اينجوري بوق ميزنه؟ صداي آژير آمبولانس ميده، چرا خيابون اينقدر شلوغ شد!
بايد چند لحظه صبر كنم، دوباره بگيرم، اصلن براي چي دارم زنگ ميزنم، با كي كار دارم، مگه اصلن من كسي رو هم دارم، نگاه كن هنوز نرفته، چيكار دارم، الان يادم نيست، گوشي رو كه برداره حتما يادم مياد، هنوز وايستاده كنار مجله ها، نگاه ميكنه، اما هيچي نمي بينه!
حاضرم سر زندگيم شرط ببندم.
دوست داشتم بهش بگم، راستشو بگو، تو هيچچوقت دروغ نگفته بودي، راستشو بگو ، تو هيچي نميبيني، چشماتو بستي و فقط ميخواهي بري، كاشكي ميگفتم، شايد هم گفتم، گرفت، داره بوق آزاد ميزنه، بالاخره گرفت، وقتي اين بوق رو ميشنوم احساس خوبي دارم، معني آزادي داره، فكرشو بكن اينهمه وقت اشغال بود انگار سالهاست، حالا آزاد شده، خيلي خوبه، حس قشنگيه، اما چرا كسي بر نميداره، بوق آزاد ميزنه، ديگه داره كلافه ام ميكنه، انگار تا ابد ميخواهد بزنه، كاش اشغال بود، لااقل دوباره ميگرفتم، لااقل اميد داشتم كه بالاخره آزاد ميشه، ولي الان آزاد واسه هميشه، خيلي وقته كه آزاد، انگار پنج ساله شايد هم بيشتر، بوق آزادش كلافه ام كرده، دلم ميخواهد يكي برش داره، حتي حاضرم وقتي برداشت تو سرم خردش كنه ولي برش داره، فكر كردم دلم مي خواهد اون روزنامه ها رو ديگه نگاه نكنه، فقط منو نگاه كنه، دوست داشتم بگه همش يه شوخي بود، يه شوخي بامزه، دلم ميخواست بياد دستمو بگيره، دوباره با هم از همون خيابون رد شيم و برگرديم، همون خيابون كه هنوز يه عالمه جمعيت اونجا وايستادن، اين مردم هم عادت دارن واسه يه تصادف كوچيك يك ساعت وايستن تماشا، آخه يكي نيست بگه:
شما مامور بيمه اي، كلانتري يا صاحب عزا؟
دوتا راهنما خورده به هم، صد نفر نظر كارشناسي ميدن، ولي ايندفه، خيلي شلوغه ، حتما زده صندوق طرفو جمع كرده، اينم كه همش آزاد ميزنه، بايد برم، از اين همهمه ميترسم، ميترسم از خيابون رد نشده باشم، ولي من كه اينجام، پس رد شدم، آخه تا كي ميخواهي تيتر روزنامه هارو بخوني، دنبال خبر مرگ كي ميگردي، سكه پنج تومني هنوز تو دستمه، بايد راه برم، بايد باهاش يه سيب سرخ بخرم، فكر ميكنم كه دويدم، يه جايي اون دورها، جايي كه ديگه همهمه جمعيت رو نشنوم، خيلي دويدم، خيلي سبك شدم، انگار نميدوم دارم پرواز ميكنم، الان بيشتر از پنج ساله، مثل هميشه ها، ولي ميترسم برگردم به اون خيابون، ميترسم از اون خيابون رد نشده باشم. دلم ميخواست داد ميزدي.
پ.ن: دومين داستانم تقديم به اسطوره اي بنام مريم جون.
پ.ن: لطفا با نوشتن کاستي ها و اشکالات فراوان اين داستان مرا خوشحال کنيد.
پ.ن: منتظرتم مثل هميشه ها ! بگم يا علي؟ يا مولا علي تو رو به اين شب عزيز مددي كن يا علي.
Thursday, November 04, 2004
5:05 PM
پدرام
|